مجله ی ادبی-هنری

چرا حافظ شاعر خوبی هست؟ - حمید زارعی



به این بیت توجه کنید که حد اقل پنج معنی متفاوت داره

 دوستان! جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز می‌مانَد ز من 

معانیِ این بیت رو به ترتیب و به زعمِ خودم و دوستانی که راجع بهش باهاشون بحث کردم مینویسم

 معنی اول )

باز میماند = دریغ کردن

چیزی مختصر = بوسه

دوستان! من برای لب او جانم را دادم و او در مقابلِ این جان دادنِ من از دادنِ بوسه ای مختصر دریغ میکند

 معنی دوم )

باز میماند = دریغ کردن
چیز مختصر = لبِ معشوق که از فرطِ کوچکی به مختصر تعبیر شده

دوستان من برای لبش جانم را دادم و اون لبِ کوچکش رو از من دریغ میکنه

 معنی سوم )

باز میماند = باز ماندنِ دهان از سرِ تعجب

چیزی مختصر = جانِ حافظ که در مقابلِ معشوق ارزش ندارد

دوستان من برای لبِ او جانم رو دادم و اونقدر جانم بی ارزش بود که از این قربانیِ بی ارزش از تعجب دهنش باز موند

 معنی چهارم )

باز ماندن = عقب افتادن

چیزی = مختصر جانِ حافظ

دوستان من برای لبش جانم رو دادم و اون توی بخشش و کرم از من عقب موند و نتونست به پای من برسه و من با چیزی بسیار بی ارزش مثلِ جانم از اون بخشنده تر شدم و اون نتونست لبشو به من ببخشه

 معنی پنجم )

باز = پرنده ای شکاری

زمن = زمن رو اگه سر هم بخونیم معنیِ زمین میده و میگه من جانم رو بهش دادم و اون مثلِ باز که روی دست پادشاه میمونه و پرواز نمیکنه روی زمین مونده و رامِ من شده

در گذشته پادشاها روی دستشون پرنده ی باز نگه میداشتن و باهاش به شکار میرفتن و باز که رام و اهلی بوده بعد از پرواز به دست پادشاه بر میگشته چون هر بار بر میگشته پادشاه تکه ای گوشت بهش میداده

اینحا حافظ میگه چون من جونم رو بهش دادم کنار من میمونه

و خوانشِ ششم هم که خوانشِ موردِ علاقه ی خودم و بسیار شخصی هست رو هم صرفن برای نمونه میارم و اصراری بهش ندارم قطعن

میگه من توی بخشش جان چنان سبک شدم که مثلِ سیمرغ رها شدم و اون مثلِ بازِ شکاری که به پای سیمرغ نمیرسه از من عقب موند



به این نوعِ نوشتنِ شعر میگن  تاویل پذیر بودنِ شعر 

❌تاویل پذیر بودن یعنی قابلیتِ داشتنِ معناهای متفاوت❌

و این دست ابیات توی دیوان حافظ کم نیست و حافظ بنا به گفته ی رضا براهنی به همین مقوله توی دنیا مشهوره

و البته اگر هم معروف نباشه مهم اینه که توی ایران و در نظرِ اساتیدِ فن این قابلیتِ شعر حافظ کاملن اثبات شده هست و این قدر چند وجهی صحبت کردن از عمده دلایلِ بزرگی حافظ در کنارِ مسائلی مثلِ زبانِ پخته و نگاهِ ظریف و شاعرانگی های قدرتمندش هست.

ولی بلاشک قدرتِ اصلی حافظ توی همین چندوجهی صحبت کردنه

ولی ایرادی که عمومن به حافظ گرفته شده پراکندگیِ اندیشه ی حافظ هست که از غزلی تا غزلِ دیگه به شدت متغیره و نمیشه واقعن فهمید به کودوم مسلکی بوده

ولی به نظرِ من این ایراد به یه شاعر اصلن وارد نیست چون شاعر همونطور که سقراط و افلاطون میگن بنده ی لحظه و احساس هست و هر لحظه که حسی داره، به بیانش میپردازه، به بهترین نحوِ ممکن

و همینطور دکتر شمیسا میگه ادبیات هنرِ چه گفتن نیست، هنرِ چگونه گفتن است و توی این چگونه گفتن قطعن حافظ موفق عمل کرده و یک ادبیاتیِ به تمام معنا بوده

ولی ثباتِ اندیشه کارِ اندیشمندا هست و قطعن اگر شاعری ثباتِ اندیشه هم داشته باشه دیگه عالی میشه و غرضِ من از نوشتنِ این مطلب فقط همین بود که شاعری رو معرفی کنم که در کنارِ تاویل پذیر نوشتنی در حدِ حافظ، ثباتِ اندیشه هم داره و ما ایرانی ها به شدت باهاش غریبیم و میشه گفت واقعن قدرشو نمیدونیم و گاهی بهش انگِ مهمل بافی هم میزنیم و مجبور شدم عنوانِ (چرا حافظ شاعر خوبی هست) رو انتخاب کنم که مخاطبان جذب به خوندن بشن. چون معمولن بحث از بیدل باعثِ ترس از نا مفهمومی میشه

بیدلِ دهلوی توی تاویل پذیر و چند وجهی نوشتن واقعن کم از حافظ نداره و کافیه به زبانِ بیدل آشنایی پیدا کنید و به قولِ دکتر کدکنی ویزاشو بگیرید

اونوقته که با دیوانی حجیم از شعرِ ناب و بیانی شیوا مواجه میشیم که ابیاتِ سخت و نفهمیدنیش در حدی قابلِ شمارش پایین میاد

تنها دلیلِ غرابتِ جامعه ی امروزِ ادبیات با بیدل فقط و فقط نا آشنایی به زبانِ بیدل هست که میشه زبانِ بیدل رو در خیلی موارد به زبانِ فلاسفه ی پست مدرن تشبیه کرد که برای بیانِ منظور دست به خلقِ کلمات میزنن چون این کلماتِ کلیشه ای واسشون قابلِ استفاده نیست

مثلن دوستانی که با ژاک دریدا آشنایی داشته باشن میدونن که برای بیانِ اندیشه هاش از کلماتِ خاصِ خودش استفاده میکنه که افرادِ علاقه مند به دریدا، ناگزیر از کشفِ این کلمات و ترکیبات هستند.

بیدل دقیقن برای خودش زبان و جهانی جدا گونه خلق کرده و بی نهایت توی اندیشه ثابت قدم هست و غزلی از ابتدای دیوانِ بیدل با غزلی از وسط و انتها همه دارن حولِ یک اندیشه میچرخن و این ثباتِ اندیشه واقعن تحسین برانگیزه و وجه تمایز بیدل با حافظ همینجاست

و اینه که بیدل رو از یه شاعر به یه اندیشمند ارتقا میده

اونم نه اندیشمندی اجتماعی که فیسلوفی مرگ اندیش

شعر بیدل گویای اندیشه ای در برابرِ مرگ و چیستی و چگونگی مرگ و زندگی هست

مجال توضیحات زیادی ندارم

اما همین کافی که اندیشمندانی مثل آلبر کامو و میشل فوکو و ژاک دریدا و نیچه همه بسیار به اهمیت مرگ و برابری انسان با مرگ و فهم مرگ و تاثیر مفید و مثبتش روی زندگی تاکید کردن

کما اینکه در مذاهب مختلف هم از اهمیت اندیشیدن به مرگ و تاثیرش در بعد اجتماعی زندگی، زیاد صحبت شه.

خلاصه اینکه به قولِ مولانا :

من گنگِ خواب دیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

من واقعن توی این مدت به لطفِ دوستِ عزیزم محمدشریفِ سعیدی و کتاب های استادِ بزرگوار محمدکاظمِ کاظمی و کتابِ دکتر شفیعی کدکنی واردِ دنیای بیدل شدم و ابتدای این سرزمینِ وسیعِ تصویر و اندیشه قرار گرفتم و چنان زیبا و لذت بخش بود که حیفیم اومد با شما در میون نذارم

من از پنجم ابتدایی توی خونه بهم حافظ تعلیم داده شد و بیشتر از خیلی از هم نسلانِ خودم با حافظ عجین بودم و بهش ارادت دارم

ولی واقعن نظرم اینه که بیدل بارها به مراتب از حافظ پیشی میگیره و واقعن حیفه که این گنجینه ی ارزشمند رو از دست بدید

برای شروع توصیه میکنم این کتاب ها رو به ترتیب بخونید

مرقعِ صد رنگ / تالیف محمد کاظم کاظمی

شاعرِ آیینه ها / تالیفِ دکتر شفیعی کدکنی

کلیدِ درِ باز / تالیفِ محمدکاظمِ کاظمی

و یه گزیده ی غزلیات هم هست که توسطِ محمد کاظمِ کاظمی گلچین شده

با خوندنِ این کتب به دنیای بیدل وارد میشید و برای چندین سال و بلکه تا آخر عمر ثروتمند محسوب خواهید شد.

و مطمئن باشید بیدل اینقدری که به نظر میرسه نا مفهوم و سخت نیست و بسیار قابلِ فهمه.

در آخر با جمله ی زیبا و به حقِ دکتر کدکنی راجع به بیدل این بحث رو میبندم

بیدل مثلِ کشوری هست که به این راحتیا نمیشه ویزاشو گیر اورد، ولی اگه ویزاشو گیر بیارید قطعن درخواست اقامتِ دائم میکنید!

(با تشکر حمید زارعی)
۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عین سین نقطه

یادی از احمد شاملو + دو مقاله و یادداشت

1- راز ماندگاری شاملو

  دوم مرداد ماه یاد آور پانزدهمین سالگرد خاموشی احمد شاملو - شاعر، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار و پژوهشگر ایرانی- است که بدون تحصیلات آکادمیک و کلاسیک، خود را به قله رساند.راز ماندگاری شاملو

نویسنده این سطور به رغم آن که دیر زمانی است با شعر و سخن «الف. بامداد» - نام شاعرانه او - دمخور است اما این گفتار بهانه ای دیگر دارد؛ نه یادکرد ادبی در میان است چرا که به رغم تصور عمومی، «ادیب» به مفهوم رایج کلمه نبود و نه بحث شعر و شاعری است که باز بر خلاف تصور رایج، شعر تنها بخشی از دغدغه او بوده است و خود می گفت شباهنگام سخنی را به الهام یا وصفی دیگر حس می کند و روی کاغذ می آورد و شعر، دلمشغولی و حرفه او نیست.

پس راز این ماندگاری چیست؟ وقتی در رسانه های رسمی و خصوصا صدا و سیما هیچ یادی نمی شود (مگرپخش ترانه های سروده او- بی ذکر نام- با صدای فرهاد مهراد یا خشایار اعتمادی و یاد غیر مستقیم در برنامه رادیو هفت شبکه آموزش سیما که بیشتر بسته به علایق شخصی گویندگان و نویسندگان است) و هیچ نسبتی با ادبیات رسمی و باورهای غالب نداشته چگونه این توفیق را کسب کرد که در اوج شهرت از این دنیا برود در حالی که بسیاری از شاعران و نویسندگان معاصر- پیش و پس از انقلاب 57- در گمنامی جان باختند؟

چگونه این بخت را داشت که 10 هزار نفر در مرداد گرم سال 1379 تهران پیکر او را از مقابل بیمارستان ایرانمهر تا خیابان میرداماد تشییع کنند و دو هزار نفری هم تا امام زاده طاهر کرج بروند؟

چگونه لقب «شاعر ملی» گرفت حال آن که هیچ علقه ناسیونالیستی نداشت و وابستگی های جغرافیایی و نژادی را هم به سُخره می گرفت و خود نیز از این لقب در شگفت بود و طعنه به مردم در نوشته ها و شعرهای او هم کم نیست و با مردمان عادی نیز سر و کاری نداشت؟
 
چگونه از آسیب هایی که متوجه روشنفکران و چپ اندیشان بود تا اندازه زیادی در امان بود؟

پاسخ این پرسش از زبان دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی- از نامه ای خصوصی و نقل شده در کتاب «با چراغ و آینه»- چنین است:

« از صد جزء شخصیت او چهل پنجاه درصدش مربوط به شعر اوست. آن 60 یا 50 درصد دیگر عبارت است از سردبیر ده ها نشریه داخل و خارج مملکت بودن، از سخن نو در 50 سال پیش تا آشنا و خوشه و کتاب هفته و کتاب جمعه و ایرانشهر و از نویسنده کتاب کوچه بودن تا از مترجم پابرهنه ها و شعرهای لورکا و آراگون بودن تا آن صدای گرم و سوخته ای که شعرهای خودش را و نیما و مولوی و خیام و حافظ را بخواند تا درگیری های ادبی او با خانلری و نادرپور و ...»

شفیعی کدکنی در جای دیگری آورده است:« شاملو مختلف الاضلاعی است که جوان ها فقط ضلع شعری او را می بینند و باز از مختلف الاضلاع شعر او هم فقط ضلع بی وزنی را و این ضلع چون امری عدمی است دسترسی به آن را آسان می پندارند...» و به طعنه می گوید: جوانان خیال می کنند با کنار گذاشتن وزن می توانند شاملو شوند و او بی آن که قصد سوئی داشته باشد دو سه نسل از جوانان مملکت را سترون (عقیم) کرده چندان که نتوانسته اند یک شعر درخشان بسرایند.»

نویسنده این صلاحیت را در خود نمی بیند که درباره نظر استاد و خصوصا تعبیر پر سر و صدای «نوزاد زنا زاده شعر» که البته از خود شاعر وام گرفته بود، داوری کند و تنها بر همان وجه « مختلف الاضلاع» بودن می توان بیشتر درنگ کرد و این نکات را هم افزود:

1- احمد شاملو به رغم تفکرات چپ اسیر تشکیلات نشد و رندانه زیست. یکی از رموز ماندگاری او این است که به رغم آن که میانه ای با شعر کلاسیک نداشت حافظ و خیام را واننهاد و مانند حافظ، رندانه زیست و همین رندی به کار او آمد تا شرایط مختلف را تاب آورد. تعریف «رند» در این گفتار نمی گنجد و خواننده این سطور را به آثار بزرگانی چون زرین کوب و خرمشاهی ارجاع می دهم.

2- همان گونه که دکتر شفیعی کدکنی هم یادآور شده او یک چهره کاملا رسانه ای بود. یک روزنامه نگار حرفه ای و مانند گابریل گارسیا مارکز اسیر دنیای خیال نشد و بیشتر در میدان واقعیت در تردد بود. بخشی از شهرت مارکز هم ناشی از روزنامه نگار بودن اوست. چندان که بر خلاف نویسندگان دیگر که پس از شهرت در نویسندگی روزنامه نگاری را وانهادند یا دیگرانی که حتی تحقیر کردند روزنامه نگاری را می ستود و حود را نه نویسنده که روزنامه نگار معرفی می کرد و این گونه بود که رسانه ها نیز این عشق را بی پاسخ نگذاشتند و همواره او را در صحنه نگاه داشتند. 

شاملو هم شاعری نبود که در خیال، غرقه شود که درگیر واقعیت ها بود. با این همه، وجه روزنامه نگاری اش تحت الشعاع شهرت شاعرانه او قرار گرفته حال آن که باید یادآور شد در این کار بسیار حرفه ای بود و هنوز می توان کتاب جمعه و کتاب هفته را مثال زد و این دومی در سال 58 به تیراژ بالای 30 هزار هم رسید.

مرگ شاعر در شرایطی رخ داد که بسیاری از مطبوعات اصلاح طلب در توقیف بودند و تنها یک روزنامه اصلاح طلب (بهار) باقی مانده بود که به این خبر به شکل شایسته بپردازد. اگر غیر این بود جمعیت تشییع کننده چند برابر می بود. با این حال همان گونه که او هیچ گاه از رسانه ها غافل نبود رسانه ها نیز هیچ گاه او را ترک نکردند و اگر دو سال آخر کمتر به او پرداختند به خاطر رنجی بود که از قطع یک پا از زانو به پایین به خاطر ابتلا به دیابت تحمل می کرد و خُلقش تنگ شده بود.
 
3- با این که «وهن» انسان را برنمی تافت و گاه، تلخ می اندیشید و تلخ هم می سرود زندگی را اما بسیار دوست می داشت و عشق را با یاخته های وجود خود درک می کرد. چندان که در سال های آخر می گفت:« زندگی بی شرمانه کوتاه است و موقت.» عشق به زندگی موجب می شد هیچ گاه دچار یاس نشود. 

وقتی نتوانست سردبیر یک مجله مستقل باشد که بی مجوز رسمی در سال 58 منتشر می شد و وقتی نیاز به استجازه افتاد به عرصه های دیگر روی آورد. فضای سیاسی که تنگ شد نوار شعر کودک منتشر کرد. خاطره رباعیات خیام با صدای شاملو –  با ساز شهبازیان و نوای شجریان- که پرفروش ترین اثر صوتی تمام تاریخ ایران شد کافی بود تا از آثار او در زمینه کودک استقبال شود و بسیار هم استقبال شد.

مجله آدینه که درآمد، شاملو یک تریبون مرتب و اختصاصی پیدا کرد. مرد رسانه ای به رسانه دست پیدا کرد و مجله هم با شعر شاملو شناخته می شد.

4- وجه دیگر شخصیت او سر به سر گذاشتن دیگران بود. چه دکتر مهدی حمیدی باشد که «بر دار شعر خود آونگ کرده بود» و چه حتی فردوسی بزرگ و تشکیک در انقلابی بودن «کاوه» با هدف واداشتن خلایق به تدبیر در آنچه عین حقیقت می پندارند اما این بازی به سود او تمام نشد و به مسیری دیگر افتاد یا مجادله با محمد رضا لطفی که صدای دوستداران موسیقی سنتی را درآورد.

5- هیچ گاه دوست نداشت منزوی و مظلوم جلوه کند. از این رو از ستیهندگی و گاهی پرخاش ابا نداشت. همین روحیه، او را از شاعران و نویسندگان دیگر که غالبا خانه نشین شده بودند و آرام و زیر کرسی غُر می زدند متمایز می ساخت و نظر می داد بی آن که دُم به تله بدهد و همان رندی به کار او آمد تا هیچ گاه گرفتارنشود. البته به مفهوم فیزیکی کلمه و گرنه روحاً آزرده بود.

6-  او در این خاک ماند و نرفت. هیچ گاه بهانه ای برای رفتن پیدا نکرد و در این باره سخنی گفت که ضرب المثل شده است: « من، چراغم در این خانه می سوزد. آبم از این کوزه ایاز می خورد

حتی گفت: آن یکی دو سالی را که مجموعا در خارج از کشور به سر برده در شمار سالیان عمر خود برنمی شمرد. این در حالی بود که شیفته ایران و وطن پرست و باستان گرا به مفهوم مصطلح کلمه نبود که اگر بود فردوسی برای او قداست داشت.

7- نگاه شاملو به زن با غالب شاعران و روشنفکران دیگر متفاوت است. حتی گاه سنتی می اندیشد و این بیشتر به خاطر نقش آیدا در زندگی اوست. زنی که او را «جمع و جور» می کند و همواره مراقب اوست و بی سبب نیست که در وصف او از لفظ «پرستار» استفاده می کند که هم شدت علاقه در حد «پرستش» در آن نهفته و هم مادرانگی او را باز می گوید.
شاملو کسی را داشته که نزدیک به 40 سال او را تر و خشک کرده و دیگران کمتر از این امتیاز برخوردار بوده اند. نگویید مگر سیمین کنار جلال نبود و عالیه خانم همراه نیما و دیگران. بپذیرید که آیدا با همه متفاوت بود و شاملو را از هر دغدغه دیگر نجات داد و به تمام معنی او را درک می کرد.
  
این ویژگی ها سبب شد که بیش از شاعران و نویسندگان دیگر عمر کند و در شهرت و رفاه نسبی و نه فقر و دوری و گمنامی جهان را ترک کند. به یاد آوریم که بسیاری چگونه در سنین زیر 50 سال یا در فقر یا دور از وطن، جان باختند و چندان هم از آنان یادی نشد.
 
روحیه خیامی سبب شد که با طعنه و طنز به جهان بنگرد و در عین حال برای خود «خویش کاری» های مشخصی قایل شود و زندگی را «تجسد وظیفه» بداند.
 
راز ماندگاری شاملو چه بسا در شعر او نباشد. نخست در «مختلف الاضلاع» بودن اوست که به کارنامه او تنوع و گستردگی داده و کاستی های ادبی را با کار رسانه ای می پوشاند و باورهای ایدیولوژیک را تحت الشعاع نگاه انسانی قرار می دهد و دومی که مهم تر است «رندی» اوست  و اگر به حافظ تشبیه می شود از این وجه است و گرنه کیست که بتواند در سخن سر به آستان حافظ  بساید و چون او بسُراید؟

بگذارید صریح بگویم که او بختیار زیست و بختیار مُرد. چون این بخت را یافت که از انکار به قبول این باور در «در آستانه» برسد که «قضاوتی در کار خواهد بود» و هر گاه ضلعی از اضلاع او در نگاه مخاطب جذابیت گذشته را از دست می دهد ضلع دیگر به یاری می آید وچشم را خیره می کند... .


منبع: خبرگزاری عصر ایران


2- دو مقاله درباره شاملو:


الف- "احمد شاملو" نوشته ی دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی از کتاب با چراغ و آینه

ب - "آن سوی آستانه" نوشته ی محمد قائد از کتاب "خاطرات و فراموشی و چند مقاله ی دیگر"





۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عین سین نقطه

دانش های ادبی - پرهام طلایی - جلسه اول

شعر و عوامل مرتبط با آن (1)

•پرهام طلایی

اصولا در  مورد شعر همیشه دو  دیدگاه  وجود داشته.یکی نظر ادبا ودیگری  فلاسفه. مثلا نظریات ارسطو در فن شعر؛ ودر مقابل دیدگاه شمس القبس رازی. در المعجم فی  المعاییر اشعار عجم5، به طور خلاصه نظریه ادبا بیشتر راجب به ساخت بیرونی شعره. یعنی کلامی موزون و مقفا دارای وزن  و قافیه. اما نظر فلاسفه بیشتر بر مخیل بودنه. یعنی با تعریف امروز بیشتر میخونه. و نظریه خواجه نصیر  که هم فیلسوف هم ادیب هست در کتاب معیار اشعار، که وزن درونی  ونه عروضی  رو جز لوازم شعر بیان می کنه.
■منظور از مخیل بودن:خیال انگیز بودن و توجه به عنصر تخیل است.
کتاب "فن شعر" رو در صورت امکان حتما مطالعه کنید. تا به حال تعاریف  بسیار زیادی در مورد شعر داده شده. مثلن کسی شعر رو رقص دهان  تعریف میکنه ؛ و هر کس به نوعی، اما جز اصلی اکثر تعاریف همون عنصر خیاله. که به صورت کلام مخیل سخن خیال آمیز و توجه به ایماژ بیان میشه. عنصر دیگر ی که در تعریف شعر روش تاکید میشه وزنه ؛ که البته به نظر خیلی ها جزو اصلی شعر نیست ولی معمولن همراه شعره. البته منظور از وزن صرفن وزن عروضی نیست. وزن عروضی فقط یک نوع  از وزنه. برای شناخت وزن باید واژه رو شناخت. هر کلمه دو جز داره: یکی معنا و دیگری لفظ. هر صوتی 4 ویژگی داره :
1)امتداد که وزن عروضی بر مبنای اونه. یعنی مدت زمانی که حرف ادا میشه. مثلا در زبان عربی ما مصوت بلند  آ  نداریم. بلکه عرب ها فتحه رو ممتد می کشن و به صورت ا بیان میکنند. مثلن نمیگن آمنوا.(امنو) ؛ اما در زبان فارسی فتحه و آ  از لحاظ مخرج حروف باهم تفاوت دارن. و شما هرچی ا رو بکشید و مد بدید آ نمیشه.
2) دیگری زیر وبمیه
3) و بعدی رنگ آمیزی صوته
4) و بعدی ارتفاع صوتیه
مثلا رنگ آمیزی. شما اگه یه قطعه موسیقی رو با سه تار بزنید و بعد همون رو با پیانو همه چی مثل همه اما  دوساز کاملن صداشون متفاوته. این رنگ صوته ، علتش هم تارهاییست که همزمان با تار اصلی مرتعش میشن. مثل تفاوت صدای دو شخص که صوت واحدی رو ادا می کنن. زیر و بمی همون اکتاو هست.
●جمع بندی:
یکی دید گاه1.ادبا ودیگری 2.فلاسفه : 1.اولی مبتنی بر شکل ظاهری شعر یعنی وزن وقافیه و 2.دومی مبتنی بر جنبه درونی تخیل استواره و شعر رو کلامی مخیل  یعنی خیال انگیز میدونه. بعد گفتیم یکی از نمود های موسیقی وزن عروضیه. که مبتنی بر امتداد صوته. یعنی مدت زمان تلفظ صوت. و گفتیم که شعر از واژه ها ساخته میشه و واژه دو بعد داره : لفظ و معنا. لفظ که صوته وصوت چهار ویژگی داره. که اونواز بقیه اصوات جدامی کنه.


۰۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهدیه فتاحی

برنامه هفتگی مجله ادبی - هنری نقطه

weekly

۲۹ تیر ۹۴ ، ۱۵:۳۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عین سین نقطه

شعری از عبدالصابر کاکایی

حصر خانگی

۰۴ تیر ۹۴ ، ۱۲:۵۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
عین سین نقطه

بداهه سرایی مشترک مجله ادبی هنری نقطه

بداهه سرایی


بداهه سرایی مشترک مجله ی ادبی - هنری نقطه
اواخر 3 و اوایل 4 خرداد 94

کلمات پیشنهادی: آلود،آلود،آلود
وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن

علی بهمنی:
آلودگی پالوده ی ما را نیالوده ست
این را زمین در گوش دریاهاش فرموده ست

تردید سهم اسمان ابی کمرنگ
و تیرگی سهم زمینِ بی رمق بوده ست

عمری فقط رو راست بودیم و کم اوردیم
عمری فقط خوردیم از دست شما رو دست

9203:
از من به تو هرگز نیاید هیچ آسیبی...
چون می نشاید هیچ وقت,ببریده چاقو دست

نیلوفر حسینی:
لطفا کمی ارامتر بی من قدم بردار
بی تو برای مرگ من باور بکن زوداست

علی بهمنی:
هرگز نخواهد شد قدمگاه قدمهایش
وقتی دلت مثل گلیم و فرش فرسوده ست

‪+98 936 ... 9203‬: 
من هیچ وقت معنی کارش را نفهمیدم...
با پا مرا پس میزند...پس میکشد اودست...

نی میشناسد قلب ونی معشوق و نی احساس...
در سینه اش یک معده وچندتکه از روده است

زهره نوروزی:
مانندآتش در زمستان منی اما
افسوس سهمم ازشماخاکستر و دودست

ذبیح جلیلی :
تقدیر من تقدیر یک مرد خیالی بود
مردی ک رویاهایتان را سخت آلوده ست

9203:
بعد از تو حتی یک نفس جرمی خطرناک است
هوای شهرم چند وقتی هست,آلوده است!!!

نیلوفر حسینی:
میسوزم و خاکسترشعرمرا چشمت..
اتش گرفتم دست تو مانند نمرود است

9203:
گویم تو را من یک نصیحت ای ذبیح,ای مرد! 
از وزن گفتن در گروه نقطه...بیهودست!!

عباس قدمی یزدی:
مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن...
یعنی علی بهمنی ما را بفرموده است

زهره نوروزی:
آمین تو مرغی دقیقا شکل کرکس بود
آری دعاهای من بیچاره بیهوده است

ذبیح جلیلی:
چشم از نگاهم برنداری دختر یزدی
بردار چشمت را ببین ک مرد نابود است

9203:
چون مشورت خواهی,دمی باپیرما بنشین!
چون قبل ما این راه را بسیار پیمودست

نیلوفر حسینی:
هرگز نمیفهمی چه حال مبهمی دارم
وقتی که خطتت را گرفتم گفت مسدود است

9203:
رو قدر مادر رابدان ودست هایش گیر...
هرقدر این مادر,علیل وپیر وفرسودست


ذبیح جلیلی:
حالا منم حالاتویی دست از سرم بردار
انگار اصلا قلب من چیزی نفرمود ست


نیلوفر حسینی: 
مهدی نیا مهدی نیا مهدی نیا اینجا
هرروزمان پاسوزپای  روز مولود است

بهاالدین محمد وحیدی:
با رفتنت یک لحظه من را پیر کردی رفت 
در سن و سال من شکستن یک کمی زود است

9203:
دست از نصیحت درسرای کور و کر بردار
در گوش هاشان پنبه و...رویش گل اندودست

نیلوفر حسینی:
وقتی تومیگویی که من رادوست باورکن
در اسمان کوچک من صحنه محدود است

9203:
ای دوستان امشب کمی باهم هم آوا شیم
از قطره ها...از قطره ها...از قطره ها...رود است...

زهره نوروزی:
لعنت به دنیایی که درآن اهل قبرستان
دورازتمام دردها آرام وآسوده ست

ذبیح جلیلی:
من بچه تنبل تو معلم مادرم میگفت
این بچه از روزی که یادم هست مردود است

عباس سلیمی:
ای بی طرف، ای خوب، ای زیبای با انصاف
مثل تو در دنیا فقط مسعود بهنود است


۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
عین سین نقطه